ارزو
وقتی روی صندلی آخر اتوبوس
به زن کناری میگفتم کاش باران ببارد
نمیدانستم سوز دلتنگی هایم تهران را سه شب بارانی میکند
دلم برای تپش های قلبت تنگ شده،
انتظارم را تمام کن
قبل از اینکه روی صندلی اینجا
آرزوی زلزله کنم ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ ساعت 11:15 توسط حمید
|