دلبرکم!
گفتی که میایی... شب را از شوق دیدنت بیدار بودم تا صبح... آرام آرام عاشقانه هایم را در گوشت زمزمه کردم... نوای جان افزایت را در دلم ثبت کردم... همه وجودم را در چشمانم گذاشتم که نیک ببینمت.
چشمانت را... زلالیش را... پاکیش را... حلقه نمناک اشک را بر گرد مردمکش... که در شادی و غم رخ می نماید.
همه هستیم را در گوشهایم گذاشتم که بشنوم صدایت را...نغمه بهاری اش را...چهچه مستانه اش را...طراوت واژه هایش را.
همه زندگیم را در لسانم گذاشتم تا بر تو بازخوانم شاعرانه هایم را...فریاد در گلو شکسته ام را...نجوای خواستنم را...
پری آسمانی ات آمد اما تو نیامدی...نیامدی و من ماندم تنهای تنها... با کوله باری از سخن یخ زده در دهان...نگاه مات مانده در چشم...
اشک خشکیده بر گونه...دلی بیقرار از نرسیدن... ندیدن... نشنیدن...
دلبرکم!
آیا تا کنون نگاهت در حسرت دیدن بر دری مانده است؟آیا وجودت از خبر نرسیدن کسی بسان آدم برفی از حرکت ایستاده است؟ آیا قلبت در درونت شکسته است؟ آیا از نبودنش تکه های دلت دیواره روحت را خورده است؟ من امروز چنینم از ندیدنت.